( [BOOKS] روز و شب یوسف ) ¹ Mahmoud Dowlatabadi – instanbooks.live

63 70. ?ا که رمان پایینى‌ها و نمایشنامه کوتاه درخت رفته بود قضا را، در آخرین خانه تکانى نسخه تایپ شده مندرس و دستخطى از آن یافت شد و این دفتر که شما پیش رو دارید، همان بازمانده قریب سى سال پیش است که باز یافت شده و دریغم آمد که در سلسله داستان‌هاى این قلم جاى نگیرد زیرا به یاد دارم که از زمرهآثارى‌ست در سه وجه مثلثى از اضطراب نوشته شد الف دور شدن از کلیدرب درگیر بودن با کار تئاتر مسئولیت‌هاى آن، نیز سفرهایى که گروه تدارک دیده بود در خطّه جنوب کشور پ زندگى – معیشت – کار – اداره و فضاهاى روزمره آن ایام گرچه به یادآوردن همه جور خاطرات و فضاهاى روزمره آن ایام گرچه به یادآوردن همه جور خاطرات نیست و برخى را باید به فراموشى سپرد؛ اما بازیافت روز و شب گمشده یوسف، از نظر من بدان مى‌ارزد که لحظاتى خود را در چنان مقطعى از عمر باز بینم، همچنین عطش و آتش نوشتن را در مثلث هیجانى – و آتش نوشتن را در مثلث هیجانى – آن سال‌هاى عمر و آن ایام به یاد بیاورم اینک روز و شب یوسف؛ نوشته سال یکهزار و سیصد و پنجا و دو محمود دولت‌آبادىتهران، مهر ۸. ,

Mahmoud Dowlatabadi Å 9 REVIEW

,
Io Books. دهه پنجا مرا به خود خواهد برد پس، در مقطعى از کلیدر آن را کنار گذاشتم و پرداختم به داستان‌هایى که خواهد برد پس، در مقطعى از #کلیدر آن را کنار گذاشتم و پرداختم به داستان‌هایى که را مى‌آزردند و باید مى‌نوشتم‌شان تا از آنها نجات #آن را کنار گذاشتم و پرداختم به داستان‌هایى که را مى‌آزردند و باید مى‌نوشتم‌شان تا از آنها نجات پیش از این دستنوشت دوم «پایینى‌ها» رمانى نسبتاً مفصل را به پایان برده و آن را کنار گذاشته بودم اکنون باید مى‌پرداختم به داستان‌هاى «عقیل، عقیل از خم چمبر دیدار بلوچ و روز و شب یوسف» پرداختم و نوشتم اما تا باز به کلیدر باز گردم، چندى هم کار دشوار تئاتر «در اعماق» مرا برد و پیش از آن که تئاتر به پایان رسد و من بتوانم به مهمّى که در پیش دارم برسم، در پایان سال ۱۳۵۳ – اسفندها – مرا بردند براى دو دقیقه به زندان؛ یعنى دو سال چاپ عقیل – عقیل در زندان به دستم رسید، دیدار بلوچ سفرنامه و از خم چمبر چنبر را بعد از آن آزمون دو ساله به چاپ سپردم، پایینى‌ها سربه‌نیست گم شد، و روز و شب یوسف هم – که گویا به ناشر سپرده بودم – در خروار دستنوشته‌هایم به دیده نیامد پس در گمان من روز و شب یوسف هم رفته بود همان Aud. در سال‌هاى ۴۸ ۱۳۴۷، "اندک اندک جرأت آن را در "اندک جرأت آن را در یافته بودم که بروم سوى نوشتن کلیدر در آن ایام پاره‌اى از پایان رمان را نوشتم که به لحاظ حسّى و معنایى از آن چه اکنون مى‌بینید؛ هیچ فاصله‌اى نداشت، و آن بر شانه کوه بر شدن پیرمرد «کلمیشى» بود به جستجوى فرزندان و برادر و خانمان، از آن مایه که انسانى مجنون چنان تواند کرد و گویى که آن مرد با کوه و آسمان سخن مى‌گفت و مى‌پرسید کجایید اى پسرانم، برادرم و پانزده سالى از دوره کار جدّى داستان‌نویسى‌ام مى‌گذشت تا به آن جرأت دست یافته بودم پس چنان چه در گفتگویى اشاره کرده‌ام دعا – مناجات گونه‌اى نوشتم به یارى خواهى از بزرگان – پدران زبان و ادبیات درى، و آغاز کردم بدان کار و پیوسته مى‌پیمودم تا در نیمه دوم سال پنجاودو و در نیمه دوم سال پنجاودو و اول پنجاوسه، احساس کردم داستان‌هایى خارج از متن کلیدر در ذهن دارم که مى‌بایست در مجالى مناسب آنها را بنویسم، کنار بگذارم و باز بر آنها را بنویسم، کنار بگذارم و باز بر کار کلیدر بشوم؛ زیرا مى‌پنداشتم کلیدر تا پایان. روز و شب یوسف

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *